شنبه, ۱۲ آذر , ۱۴۰۱ 10 جماد أول 1444 Saturday, 3 December , 2022 ساعت تعداد کل نوشته ها : 15367 تعداد نوشته های امروز : 9 تعداد اعضا : 4364 تعداد دیدگاهها : 299×
تصادف
01 آبان 1396 - 22:15
شناسه : 3581
6

برای اولین بار نماز خواندن را پس از رفتن به حرم مطهر امام رضا (ع) و زیارت آن بزرگوار شروع کردم. با اینکه یکسال از جشن تکلیفم می گذشت و بر من واجب بود که نماز بخوانم، اما نماز را به طور مستمر نمی خواندم و گهگاهی آن را به جا می آوردم و  رفتن […]

ارسال توسط :
پ
پ

برای اولین بار نماز خواندن را پس از رفتن به حرم مطهر امام رضا (ع) و زیارت آن بزرگوار شروع کردم. با اینکه یکسال از جشن تکلیفم می گذشت و بر من واجب بود که نماز بخوانم، اما نماز را به طور مستمر نمی خواندم و گهگاهی آن را به جا می آوردم و  رفتن به حرم اما م رضا (ع) بود که من را مصمم کرد تا نماز خواندنم را ادامه بدهم. با اینکه ده سال  بیشتر از سنم نگذشته بود، ولی همیشه نمازم را اول وقت می خواندم و این برای من به صورت یک عادت شد.

پدر من هر سال  تابستان خانواده را به مشهد می برد. اما برخلاف عادت هرساله، تابستان سال هزار و سیصد  هشتاد و چهار بود که  ما به جای رفتن به شهر مقدس مشهد، رفتن به شمال و شمال غربی کشور را  ترجیح داده و این سفر باعث شد که خاطره تلخی در ذهن من ثبت شود. ما پس از اینکه از شمال به سمت شمال غرب کشور راهی شدیم، پس از اندکی استراحت در شهر تبریز، تصمیم گرفتیم که به سمت دریاچه ارومیه رهسپار شویم. با اینکه فصل تابستان بود و گرمای شدید در وسط های روز هر کسی را بی تاب می کرد، پدر من همچنان به راه خود ادامه داد.  به محض شنیدن صدای اذان خیلی به پدرم اصرار کردم که  لحظه ای توقف کند تا  نمازمان را بخوانیم، اما لجبازی بزرگترها گاهی منجر به اتفاقاتی می شود که  پشیمانی پس از آن هیچ سودی ندارد . در ادامه راه گرمای شدید روز و خستگی پدرم، اتفاقی را برای من و خانواده ام رقم زد که تا ابد از خاطر هیچ یک از ما پاک نخواهد شد.  در اثر خواب آلودگی پدر، ماشین ما چندین غلط خورد و باعث شد که مادر و خواهرم به صورت جسم بی جان در وسط جاده ای که تا آن لحظه تعداد کمی ماشین عبور می کرد بیفتند و ماشین به صورت کاغذ مچاله شده ای در بیاید و تنها من و پدرم جراحت کمتری دیدیم. پس از انتقال اعضای خانواده به بیمارستان ، من  باز هم دنبال نماز خانه می گشتم و از پرسنل بیمارستان نشانی نماز خانه را می پرسیدم اما نمی توانستم آن  را پیدا کنم تا اینکه به ناچار تکه سنگی را از محوطه حیاط بیمارستان پیدا کردم و در پشت محوطه بیمارستان نمازم را خواندم و در حالی که مدام در حال گریه کردن بودم شفای مادر و خواهرم را خدا می خواستم و دعا می کردم که زنده بمانند. پس از کلی دعا  و گریه کردن، روز بعد مادر و خواهرم که امیدی برای زنده ماندن آنها نبود و به شدت آسیب دیده بودند، کم کم به هوش آمدند و  وضعیت آنها روز به روز بهتر و بهتر شد. همان دعایی که در حال نماز و گریه کنان به درگاه خداوند کردم، موجب شد تا معجزه ای شود که هیچ کس فکرش را هم نمی کرد. به راستی که خداوند می فرماید: (( بخوانید مرا، تا اجابت کنم شما را..))

این  اتفاق در شهریور سال هزار و سیصد و هشتاد و چهار در استان تبریز برای من رخ داد و یکی از بهترین خاطرات و برکاتی بود که من از نماز در طول زندگی شخصی ام تجربه کردم و اینک هم تنها راه به دست آوردن آرامش را نماز خواندن و صحبت کردن با معبود می دانم.

طاهره السادات حسینی از کرمانشاه

لینک فضای مجازی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.