چهارشنبه, ۳۱ شهریور , ۱۴۰۰ 15 صفر 1443 Wednesday, 22 September , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 10238 تعداد نوشته های امروز : 1 تعداد اعضا : 3458 تعداد دیدگاهها : 299×
گمشده
۰۱ آبان ۱۳۹۶ - ۲۲:۱۵
شناسه : 3578
2

دخترک کنار مادر بزرگش نشسته بود و نگاهش دوخته شده بود به دستهای پیر و چروکیدۀ او که دانه های فیروزه ای تسبیح را یکی یکی از لای انگشتانش رد می کرد.با صدای نگران مادر،نگاهش را از مادر بزرگ گرفت و در حالی که محکم دست عروسک پارچه ای را می فشرد،به لبهای او خیره […]

ارسال توسط :
پ
پ

دخترک کنار مادر بزرگش نشسته بود و نگاهش دوخته شده بود به دستهای پیر و چروکیدۀ او که دانه های فیروزه ای تسبیح را یکی یکی از لای انگشتانش رد می کرد.با صدای نگران مادر،نگاهش را از مادر بزرگ گرفت و در حالی که محکم دست عروسک پارچه ای را می فشرد،به لبهای او خیره شد:

– بچه ام پیداش نیست.تمام صحن رو زیرو رو کردیم.خدا کنه بلایی سرش در نیومده باشه.

پشت سر مادر ،پدر نیز با گامهای آهسته و چهره ای برافروخته ظاهر شد:

– مادر جون شما و مریم همین جا بمونید.ما می ریم صحنهای دیگه رو هم بگردیم.انشالله پیداش می کنیم و زود بر می گردیم.

مادر بزرگ انشالله محکمی گفت و دوباره مشغول فرستادن صلوات شد.با دور شدن پدر و مادر ،مریم پیش خودش گفت:

-خداجون،دو رکعت نماز می خونم به نیت اینکه خواهرم پیداش بشه.خواهش میکنم کمک کن فرزانه پیدا بشه.

عروسکش رو روی زمین گذاشت و چادر سفید تور دوزی شده اش را روی سر انداخت.دستهایش را بالا برد و الله اکبر گفت.سلام نمازش را که داد،پیشانی اش را روی مهر گذاشت و از ته دل دعا کرد.داشت تسبیحات حضرت زهرا را می فرستاد که دید پدر و مادرش به همراه فرزانه دارند به سمتشان می آیند.چشمهای فرزانه خیس اشک بود اما لبخند میزد.وقتی رسید خودش را انداخت تو بغل مادر بزرگ.مریم چشمهایش را به گنبد طلا دوخت و گفت: خدایا شکرت…

 

محبوبه سادات قائمی طلب از مشهد مقدس

لینک فضای مجازی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.