دوشنبه, ۱۵ آذر , ۱۴۰۰ 2 جماد أول 1443 Monday, 6 December , 2021 ساعت تعداد کل نوشته ها : 11242 تعداد نوشته های امروز : 0 تعداد اعضا : 3545 تعداد دیدگاهها : 299×
کار استثنائی از کودک استثنائی
۱۹ تیر ۱۳۹۸ - ۲۳:۵۸
شناسه : 18056
2

سال اول خدمتم بود. من باید در مدرسه ی کودکان استثنایی یک روستای کوچک از توابع شهر دهاقان به دانش آموزان کم توان ذهنی خدمت می کردم. کلاسم دو پایه بود. سه نفر پایه ی آمادگی و سه نفر پایه ی سوم. نوآموزان پایه ی آمادگی را به صورت نیم دایره دور میز کوچکی قرار […]

ارسال توسط :
پ
پ

سال اول خدمتم بود. من باید در مدرسه ی کودکان استثنایی یک روستای کوچک از توابع شهر دهاقان به دانش آموزان کم توان ذهنی خدمت می کردم. کلاسم دو پایه بود. سه نفر پایه ی آمادگی و سه نفر پایه ی سوم. نوآموزان پایه ی آمادگی را به صورت نیم دایره دور میز کوچکی قرار دادم و دانش آموزان پایه ی سوم را طرف دیگر کلاس. بچه های پایه ی سوم از نظر قد و هیکل خیلی درشت و بزرگ بودند و اگر کسی از بیرون می آمد فکر می کرد آن ها مقطع دبیرستان هستند و برعکس، نوآموزان آمادگی بسیار کوچک و ریزمیزه بودند. نمی دانستم چه کار کنم. در کلاس قدم زدم و با خود اندیشیدم که رفتارم را براساس این دو گروه چگونه باید تنظیم کنم؟

نگاه بچه ها و سکوت فضای کلاس، بر دلم سنگینی می کرد. سرانجام پس از چند دقیقه سخنم را با این شعر آغاز کردم:

«به نام خدا بسم الله

مشکل گشا بسم الله

داریم بر لب خود

در هر کجا بسم الله

خود را معرفی کردم و از آن ها خواستم تا خود را معرفی کنند. نفر آخر، پسری بود با صورتی آفتاب سوخته، خجالتی و کم رو. از جا برخاست. نامش را به سختی بر زبان آورد. مثل این که لکنت داشت. گفته هایش به راحتی درک نمی شد. بدنش می لرزید. تمام حواسم به او بود که فهمیدم بچه ها می خندند و می گویند: «حسن سیاه، حسن سیاه»

آنها را ساکت کردم. با خود عهد کرده بودم که هر روز صبح، وقتی وارد کلاس می شوم، قبل از شروع به کار سوره های قرآن را آیه به آیه با نوار با دانش آموزان کار کنم. این موضوع را با آن ها در میان گذاشتم و ضبط را شروع کردم. سوره ی توحید، اولین آیه، چند بار با صوت خوانده شد و سپس بچه ها زمزمه کردند و بعد از آن ها خواستم با صدای بلند آیه را بخوانند.

همین طور که به بچه ها نگاه می کردم، متوجه شدم حسن با انگشتانش گوش هایش را گرفته است. تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. روز بعد، آیه ی دوم با صوت خوانده شد. بچه ها زمزمه کردند و بعد با صدای بلند خواندند. من نیز با آن ها کلمات را تکرار می کردم. بازهم نگاهم به حسن افتاد. او مثل روز قبل گوش هایش را گرفته بود. به روی خود نیاوردم، ولی با یک دنیا سؤال روبه رو شده بودم: چرا حسن این کار را می کند؟ شاید صدای نوار بلند است و او را اذیت می کند. صدای نوار را کم تر کردم، ولی او همچنان گوش هایش را محکم گرفته بود. روز سوم باز هم این صحنه تکرار شد. بعد از کلاس، حسن را صدا کردم و به او گفتم: «حسن، صدای نوار تو را اذیت می کند؟» جوابی نشنیدم. دوباره سؤال کردم، بازهم جوابی نشنیدم. مشتاق بودم علت را بیابم.

کلاس سوم درس قرآن داشتند. از بچه ها خواستم کتاب هایشان را روی میز بگذارند. حسن چیزی روی میز نگذاشت. مجید گفت: «حسن سیاه، قرآنت کو؟» حسن چیزی نگفت. گفتم: «اشکالی نداره. از روی کتاب مجید نگاه کن و بخوان.» حسن سرش را بالا آورد و گفت: «خاخانم مـ مـ من برم بیرون.»

علت را پرسیدم. باز هم گفت: «می می خواهم برم بیرون.» به او اجازه دادم. زنگ خورد. تازه متوجه شده بودم که نیم ساعت است حسن به کلاس برنگشته است.

سریع به سالن رفتم. حسن روی یک صندلی نشسته بود. از او علت را پرسیدم، ولی بازهم جوابی نشنیدم. این رفتار او چندین جلسه تکرار شد. هنگام شنیدن آیات قرآن، گوش های خود را می گرفت و ساعت قرآن از کلاس خارج می شد و به کلاس برنمی گشت. این مسئله، ذهن مرا مشغول کرده بود. خیلی دوست داشتم بدانم: دلیل این رفتار چیست.

پرونده ی تحصیلی اش را مطالعه کردم. او تنها پسر خانواده بود و دو خواهر کوچک داشت و به علت مردودی مکرر در مدرسه ی عادی و تست هوش، آموزش پذیر متوسط به این مدرسه فرستاده شده بود.

کارنامه ی سال های قبل او را کنترل کردم. او در درس قرآن ضعیف تر از هر درس دیگری عمل کرده بود. از مدیر خواستم تا مادرش را به مدرسه دعوت کند. با مادرش درباره ی این موضوع صحبت کردم. مادر شروع به گریه کرد و گفت: «پدرش از وقتی که فهمیده پسرش کم توان ذهنی است، دیگر نماز نمی خواند و می گوید پشتش شکسته است. مرتب بد و بیراه می گوید و او را سرزنش می کند. خواهرهایش هم به او می گویند: تو استثنایی هستی و به خاطر سیاه بودن پوستش همیشه او را مسخره می کنند

با این صحبت ها احساس کردم که اعتماد به نفس حسن ضعیف شده است و نیاز به توجه بیش تری دارد. سعی کردم رابطه دوستی با او ایجاد کنم و با روش سرمشق دادن، رفتار توأم با خونسردی و خودداری، از هرگونه تمسخر و سرزنش، نظر دیگران را هم به طرف او جلب نمایم.

زنگ های تفریح در حیاط مدرسه قدم می زدم. گاهی به او نزدیک می شدم و احوالش را می پرسیدم، ولی جوابی نمی شنیدم. در کلاس هم مثل پرنده ای ساکت گوشه ای کز می کرد و می نشست. از خودم ناامید شده بودم و پیش خود فکر می کردم: آخر معلم بی تجربه ای مثل من چگونه می تواند این مشکل را حل کند.

از پدرش خواستم به مدرسه بیاید و در رابطه با این موضوع مفصل با او صحبت کردم. ولی بی فایده بود. او مردی خشن، گستاخ و درشت گو بود و به خاطر داشتن چنین فرزندی از خدا و دین و ایمان رویگردان شده بود. از مشاور مدرسه خواستم چندین جلسه با او صحبت کند. پیداکردن راه مناسبی برای حل این مشکل تمام هوش و ذهنم را درگیر کرده بود تا این که اتفاق دیگری افتاد.

به خاطر این که ما نوبت صبح بودیم، امکان خواندن نماز جماعت در مدرسه نبود. به همین خاطر از بچه ها خواستم تا برای جلسه ی آینده ی درس قرآن، هر کدام یک سجاده و جانماز به کلاس بیاورند. به آن ها گفتم: «موضوع را هم به حسن بگویید.» جلسه ی بعد همه ی بچه ها حتی نوآموزان آمادگی هم سجاده و جانماز آورده بودند، غیر از حسن. او می خواست طبق معمول کلاس را ترک کند. دیگر طاقت نداشتم. نمی دانستم چه بکنم. از خدا یاری خواستم. به حسن گفتم: «مگر نمی خواهی نماز بخوانی؟» خیلی آرام گفت: «نـ نـ نه.» گفتم: «چرا؟ مگر دوست نداری با خدایی که تو را آفریده است صحبت کنی؟»

به چشمانم نگاه می کرد. احساس کردم می خواهد چیزی به من بگوید. او را بیرون از کلاس بردم و از او خواستم برایم حرف بزند. درد دل کند. صدایش با بغض همراه شده بود. لرزان و ترسان گفت: «آخر به او چه بگویم؟» گفتم: «ما با نماز خواندن از خدا می توانیم تشکر کنیم.» گفت: «برای چه تشکر کنم؟ تشکر کنم که مرا سیاه آفریده است. تشکر کنم که مرا عقب افتاده آفریده. تشکر کنم که باعث شده همه به من بگویند: حسن چله، حسن سیاه… هیچ کس مرا دوست ندارد.» این را گفت و زد زیر گریه. گریه، امانش نمی داد و مثل ابر بهاری اشک می ریخت و می گفت: «چرا خدا! چرا…»

تازه اینجا بود که دلیل همه ی رفتارهای حسن را متوجه شده بودم. از یک طرف خوشحال بودم که علت را یافته ام و از طرف دیگر در حیرت بودم که حالا با این دانش آموز چه بکنم؟! از او خواستم دست و صورتش را بشوید و به کلاس برگردد.

بعد درباره ی سپاس از خدا از طریق نماز صحبت کردم و این که «ما بنده ی خدائیم و غرق در نعمت های او، پس در هر نفسی، نه یک نعمت بلکه صدها نعمت است و بر این نعمت ها، نه شکری بلکه هزاران شکر لازم است. کافی است اندکی چشم بگشاییم و لطف و فضل خدا را درباره ی خودمان ببینیم. خواهی، نخواهی سپاس او خواهیم گفت. خداوند به ما هستی بخشیده، برای زندگی خود هرچه لازم داشته ایم، عطا کرده است… اگر برای ما آب نیافریده بود… اگر ما انگشت نداشتیم… اگر چشم نداشتیم… اگر گوش هایمان نمی شنید، اگر و هزاران اگر دیگر. آیا بی انصافی و حق نشناسی نیست که انسان، غرق نعمت های خدا باشد ولی حالت سپاس به درگاه صاحب نعمت نداشته باشد؟ نماز، تشکر از خداست که ولی نعمت ماست. هرچه داریم از اوست. البته این سپاس برای خدا سودی ندارد، بلکه برای خودمان مفید است. نشانه معرفت ماست…»

حسن به تمام صحبت های من گوش می کرد و هیچ نمی گفت. فردای آن روز با هماهنگی مدیر مدرسه از مرکز بهزیستی و افراد حمایت پذیر آن مرکز بازدید کردیم. با این نیت که حسن با دیدن آن ها شاید به خود آید و مشکلات اندکی که برای خودش بزرگ کرده بود، فراموش کند. در آن جا برای بچه ها بسیار صحبت کردم. بعد از بازدید، حسن را کنار کشیدم و نظر او را درباره ی کسانی که در این مرکز بودند جویا شدم. او فقط گفت: «بیچاره ها.» از او خواستم که خود را با آن ها خوب مقایسه کند. چند روز از این بازدید گذشت. صبح بود. می خواستم به کلاس بروم. در دفتر مدرسه هرچه گشتم ضبط را پیدا نکردم. از مدیر پرسیدم: «پس ضبط کجاست؟» گفت: «حسن آن رابه کلاس برد.» تعجب کردم. به کلاس رفتم. بعد از سلام و احوالپرسی، ضبط را روشن کردم و شروع به تمرین کردیم. زیرچشمی نگاهی به حسن کردم. دست هایش را روی میز گذاشته بود و سرش پایین بود. منتظر بودم گوش هایش را ببندد ولی او این کار را نکرد. وقتی ضبط را خاموش کردم، حسن گفت: «خاخا خانم، این آیه چی می گه؟» از فرط خوشحالی در پوست خود نمی گنجیدم. گفتم: «کدام آیه؟» گفت: « خواندن اهدنا الصراط المستقیم یعنی چه؟» از شادی، اشک در چشمانم حلقه زد. هر جوری بود آن را برایش معنا کردم. جرقه ای از امید در دلم روشن شده بود. زنگ خورد. بچه ها از کلاس بیرون رفتند، ولی حسن سرجایش نشسته بود. می خواستم از کلاس بیرون بروم که مرا صدا زد: «خانم، می شه نماز خوندن رو به من یاد بدید…»

با خوشحالی گفتم: «چرا که نه.» چه لحظه ی شیرینی بود! عزم جزم کردم تا ذکرهای نماز را به حسن یاد بدهم. از آن به بعد هر روز صبح ذکرهای نماز را در کلاس کار می کردم، ولی حسن در حافظه و به یادسپاری مشکل داشت. خیلی سخت ذکرها را یاد می گرفت و خیلی راحت هم فراموش می کرد. لکنت او نیز مانع از تلفظ صحیح می شد. تصمیم گرفتم برای یادگیری بهتر، او و دیگر بچه ها با کمک مربی پرورشی هر هفته یکی از ذکرهای نماز را همراه با معنی آن در مراسم صبحگاه تمرین کنیم.

بعضی از معلمین مدرسه می گفتند: «او سال اولی است، انرژی اش زیاد است

آن ها معتقد بودند که این بچه ها تکلیفی ندارند. درست است که تکلیف، تابع توان است. خدای دادگر، از هیچ کس عملی فوق توان او نخواسته است و اگر کسی نسبت به انجام کاری ناتوان باشد تکلیفی هم ندارد. خداوند در قرآن می فرماید: «لا یکلف الله نفسا الا وسعها» (بقره: ۲۸۶). ولی شور و اشتیاق وصف ناپذیری در حسن پیدا شده بود و با تمرین و تکرار فراوان و پشتکار، توانست در مدت چند ماه، نمازخواندن را به طور کامل یاد بگیرد و اذان و اقامه را نیز حفظ کند.

یک روز که جلسه ی انجمن اولیا و مربیان در مدرسه برگزار گردید، قرار شد دانش آموزان را در سالن مدرسه برای خواندن نماز به صورت نمایشی جمع کنیم تا جلوی پدر و مادرهایشان نماز بخوانند. چون حالا دیگر نه تنها حسن، بلکه بقیه ی دانش آموزان هم تا حدودی می توانستند نماز بخوانند. قرار گذاشتیم برای ترغیب و تشویق بیش تر، حسن، اذان و اقامه را با صدای بلند جلوی همه بخواند.

وقتی او مشغول خواندن اذان و اقامه بود، به پدر و مادر حسن نگاه کردم. اشک در چشمان آن ها حلقه زده بود و با ناباوری به او می نگریستند. از این ماجرا یک هفته بیش تر نگذشته بود که کسی در کلاسم را زد. گفتم: «بفرمایید.» مادر حسن بود. یک دسته گل زیبا که از باغچه ی خانه شان چیده بود، به من داد و با خوشحالی گفت: «خانم جان، چند روز است که حسن و پدرش هر دو برای خواندن نماز به مسجد می روند.»

خاطره از خانم صدیقه علیزاده، استان اصفهان، شهرستان دهاقان

منبع: روزنامه کیهان شنبه ۳ تیر ۱۳۹۱ – شماره ۲۰۲۳۸

لینک فضای مجازی

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.